![]() |
![]() |
|
| خاطره ها برجای می مانند... |
|
سلم علیچم بر جیگملا جوجوها وروجک ها شیطونکا ماله ما که همچینم ملس نیس ولی ناملس هم نیس سریال های ماه رمضون امسال هم که هیچی دربارشون نگم بهتره حالا پنجمین خورشید یه چیزی ولی بقیشون ... این ها هم یه تیکه از خاطراتمه: چهارشنبه 4 شهریور همه افطاری خونه ی عمو محمدرحیم دعوت بودیم البته ختم قرآن هم بود هی بدک نبود همه بودن خوش بود عمودارم 6 تاش زن دارن فقط جای عمو علیرضا خالی بود که خونشون شیرازه سه شنبه 10 شهریور امروز ستاره اومد خونمون و فیلم دلشکسته رو هم با خودش آورده بود شب که بابااینا رفتن ده ما نشستیم نیگاش کردیم خیلی باحال بود خشکلیه ولی شنیدن کی بود مانند دیدن خورده مثل آدم بزرگا حرف بزنیم اینقد زود عمرم گذشته باشه!
پنج شنبه 12 شهریور امروز هم خونه ی دایی احمد همه افطاری دعوت بودیم(این همه خاندان مادری اون همه ی قبلی خاندان پدری)ماشاالله تعداد خانواده مادری دو برابر خاندان پدریه ختم قرآن هم بود نزدیک به 40 تا دعوتی واسه ختم قرآن هم بود دیگه خلاصه بسی جمعیت اونجا بود خدا رحم کنه به اونایی که می خواستن ظرف بشورن! بعد از شام من و فاطمه برای فرار کردن از کار کردن و ظرف شستن و اینا تصمیم گرفتیم بریم با بچه ها بازی کنیم همه رو جمع کردیم و گفتم بچه ها بیاید قاصدک بازی کنیم تعدادشون هم کم نبود حداقل ده تا می شدن من می رفتم پشت یه درخت قایم می شدم پشت سرم 5 تا بچه می یومدن می خواید آدم چطور لو نره؟! بعد من و فاطی رفتیم داخل خیر سرمون استراحت کنیم که بهمون کار دادن گفتن اینو ببر اونجا اونو بیار اینجا و ... خلاصه باز هم تصمیم به فرار گرفتیم دخترها با پسرها در حال جنگیدن بودن ما هم تماشاچی رو ماشین مردم نشسته بودیم دخترا رو تشویق می کردیم خلاصه تا ساعت دوازده یک تو این خیابون بودیم یه سگی هم در نزدیکی بود که وقتی صداش نزدیک می شد همه پامی شدیم اهل فرار آماده کردن گفتن عزیزان ما بیاید اینا رو بشورید البته تو حیاط نشسته بودنا ما هم تو حیاط با آب خنک نشستیم شستیمشون من و فاطی و فائزه(دختر خواهر زن دایی احمده می ره اول راهنمایی) تصمیم گرفتیم شب رو تو حیاط زیر ستاره ها بخوابیم بنابراین جامون رو تو راهرو انداختیم البته راهروهه بزرگه یه وقت یک دالان تاریک رو تو ذهنتون مجسم نکنین!خانم ها تا ساعت 2:30 تو حیاط داشتن گپ می زدن و ما هم بلوتوث بازی و جی تی آ بازی بعد نیگاه کردم دیدم یه سگ خوشتیپ اومده سراغ آشغالای توی حیاط(حیاط در نداره) گفتم ساکت باش الان فائزه بیدار میشه آخه اون خیلی از سگ می ترسید خلاصه این دختر جلو دهنش رو نگرفت و فائزه بیدار شد سگه رو که دید گفت خالم می خوام برم پیشه خالم بلندش کردیم بردیمش داخل برق رو که روشن کردیم صد تا فحش خوردیم سنگ انداختم و بعد رفتم که بخوابم فاطی گفت من می ترسم سگه بیاد بومون کنه! بخواب مدت باهاشون زندگی کردن خورده خوابیدم بعد فاطمه گفت سسسسسسسگ من هم رفتم زیز پتو گفتم خفه می خوام بخوابم
حداقل 20 دقیقه خوابیده بودم بهت گفتم سگ تو هم گفتی خفه سه تا سگه سیاه اومدن بودن تو حیاط ترس نمرده حسابش کن سه تا سگ تو چند متریت باشن!
بعد سحری من و فاطی تصمیم گرفتیم بریم مسجد وسط روستاس تا اونجا یه خورده خیلی راه بود هواهم تاریک صدای زوزه سگ ها هم میومد تا وسط کوچه رفتیم فاطمه ترسید برگشت بعد گفتم اگه تو نیای من میرم اونوقت تو از صواب جماعت بهره نمی بریا و از این حرفا اراضیش کردم بیاد تو کل را به هم چسبیده بودیم من نمی ترسیدما این فاطی می ترسوندم آخه نکه از راه پاینی رفتیم این راه هم یه طرفش خونس یه طرفش کلا باغه بعد می گفت غزاله اون چشما چین اونجا مسجد گفتیم آبروداری کنیم مثل آدم راه رفتیم خلاصه نماز رو با مشقت های بسی خوندیم برگشتیم حدود ساعت 7:30 خوابیدیم 10:30 بیدار شدیم البته فاطی زودتر بعد شبش( جمعه 13 شهریور) هم خونه عمو فرهاد دعوت بودیم خانواده نامزد آینده رضا( پسر عمو فرهاد) هم بودن یعنی دراصل این مهمونی به خاطر همونا بود اومدیم شهر و رفتیم اونجا و من از بیکاری و خستگی گرفتم خوابیدم که البته نذاشتن بخوابم از بس اومدن تو اتاق و ور زدن بعدشم که زنا نبودن ور بزنن چند تا پارازیت اومدن بد نبود در نگاه اول ببینیم بعدا چی میشه راستی2 شهریور تولدم بود فرزانه جونم واسم چند تا هدیه خریده بود اومد خونمون بهم داد و یه روز بعد از تولدم هم رفتم واکسن زدم خونه بابابزرگ هم یه گربه پنج تا به قول ماها تیله کرده رفتم یکیشو ورداشتم انقد ناز بود با پنجه هاش محکم خودشو نگه می داش که من نگیرمش رو سفره های افطار دعا واسه من یادتون نره
خب فیحلا خدافس جیگملا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 7:16 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
سلام به همگی حال هاتون چندطوره؟خوفید؟ ببشخید باز هم بی خبر رفتم آخه این کامپی با من مشکل داره چند روز از درست شدنش نگذشته بود که باز خراب شد اون همسایمون که قبلابابا برده بودش پیشش گفته بود اگه خراب شد مشکل از یه قطعه ایشه بیارید تا خودم درستش کنم بعده چند روز همون آقاهه رو پیدا کردیم کامپیوتر رو تحویلش دادیم ولی تا چند هفته هیچ خبری ازش نشد و خلاصه بگم بعد چند هفته بالاخره این کامپی به دستمون رسید! خب یه خلاصه ای از اتفاقات گشته: از زمان انتخابات شروع می کنم ما کل ولایتمون با احمدی نژاد بودیم من که خودم از قبل شروع تبلیغات و مناظره ها 1000% اطمینان قلبی داشتم که احمدی جونم باز خادم مردم میشه(به قول خودش!)
رسید! حالا از کلاسای تابستونی بگم اول تصمیم داشتم برای بلند شدن ارتفاعم برم والیبال فرزانه و سارا رفتم که دیدم حال نمی ده من و سارا دیگه نرفتیم ولی فرگول(فرزانه)همچنان ماند اراده رو حال می کنین بعد تصمیم گرفتم برم یه ورزش رزمی قبلا تکواندو می رفتم بنابراین تصمیم گرفتم واس تنوع برم کاراته حدود یک ماه رفتم کمربند زرد بودم که دوباره تصمیم گرفتم بازگردم به آغوش خانواده (منظورم تکواندوس) و الان چند جلسه اس که می رم تکواندو جون من عزم راسخ رو حال می کنین! من از کودکی هوینجور دمدمی مزاج بودم کلاس زبان هم که پریروز یعنی 21 مرداد ماه امتحان فاینالش بود که همراه باهاش 2 تا کوئیز هم دادم ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:6 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
سلام به همه دوستای گلم من بعد از ۶ ماه دوری و دلتنگی بالاخره اومدم پست های قبلی هم دختر
خالم ستاره زحمتشون رو کشیده بود که یه وقت وبم حذف نشه
این خاطره ای رو که آپ می کنم ماله خیلی وقت پیشه قبلا نوشته بودمش ولی نشده بود که آپش کنم
فکر کنم ماله فروردین ماه باشه از فردا منتظر خاطره های جدیدم باشید
راستی این روزا تب جومونگ همه دخترا رو ورداشته گفتم یه عکس ازش بزارم:
ادامه مطلب... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:35 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
سیلام! خوفین شما؟ جدشون امام سجاد (ع) ازاین دنیا رفت جمع ما نیست دلم براش تنگ شده بخونین امتحانام روهم امسال گند زدم از این نمره ها نگیرم باورم نمیشه ساله دیگه می خوام برم دبیرستان!!! واسم دعا کنین بچه ها اگه یه روزی روزگاری معدلم زیر 19 شه بدجور فسرده می شم بقیه در ادامه ی مطلب . . . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:27 توسط ღ ღ غزاله ღ ღ |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام.من اين دفتر خاطرات رو واسه خودم طراحي كردم و دوست دارم وقتي بزرگ شدم اگه سيستم بلاگفا هنوز پابرجا بود با خوندن اين خاطرات دوباره به ياد دوران نوجوونيم بيفتم و خاطات تلخ و شيرين اين زمان رو به ياد بيارم.حالا اگه شما دوست داريد مي تونيد خاطرات روزانه ي من رو بخونيد شايد نكات جالب و مفيدي براتون داشته باشه.
حالا يكم از خودم مي گم:من غزاله 14 ساله هستم .يك خواهر8ساله دارم به اسم غزل كه شده بلاي جون و من و مامان و بابام!از ديوار راست بالا مي ره!كلاَ خانواده ي خوبي دارم.يه مامان دلسوز و مهربون كه فكر مي كنم همين مهربونيش باعث شده كه من يه خورده نازنازي بار بيام و يك باباي خيلي خوب كه من با نصيحت ها و داستان هاي پيامبري او بزرگ شدم و الان يه روحيه ي مذهبي دارم فكر كنم تا همين اندازه واسه آشنايي كافي باشه! |
|
RSS
|